مطلبي که براي شما در نظر گرفته ام يکي از پيچيده ترين مباحث قرن نام گرفت . کار به جائي رسيد که واتيکان يکي از شديدترين بيانيه هاي حياتش را صادر کرد . دانشگاه الزهراه مصر نيز اين ازمايش را با لعن شديدي محکوم کرد . کار به جائي رسيد که حتا بزرگان و روحانيون قوم يهود هم وارد عمل شدن و اين ازمايش را محکوم کردن..اما اين ازمايش چه بود..؟

شما خود بايد قضاوت کنيد که ايا چنين ازمايشي حقيقت دارد.؟ اگر دارد علت اينکه تمام مراکز مهم مذهبي مخالف ادامه اينگونه مباحث و ازمايشات هستن چه ميباشد.؟ البته در پايان اين مبحث شما جواب خود را خواهيد گرفت
" ايا ميتوان روح را تا عماقش به عقب برد "


هنوز چند ماه اي از شبئي سازي انسان به دست دانشمندان نگذشته بود که روزنامه واشينگتن پست خبر يک ازمايش جنجالي را در صفحاتش چاپ کرد . ديويد بستلور در حضور افراد سرشناسي توانسته است روح يک انسان مرده را به چند نسل عقبتر از زمان خود ببرد . هنگامي که خوانندگان روزنامه اين مطلب را خواندن زياد مطلب را جدي نگرفتن ولي هنگامي که نام افرادي که به عنوان شاهد در انجا حضور داشتن را فهميدن با ديده حيرت به اين پديده و ازمايش نگريستن . ديويد بستلور 54 ساله در کشور ايرلند بدنيا امد هنوز 8 سال نداشت که مادر خود را از دست داد . او در 12 سالگي به اتفاق پدرش به امريکا مهاجرت کرد . با اينکه در امريکا زندگي سختي داشت اما در سال 1981 توانست دکتراي روانپزشکي را از دانشکاه فلوريدا بگيرد . در همان سالها با افکار کلنل روکا که در زمينه حيات پس از مرگ کتابهاي زيادي نوشته بود اشنا شد . ديويد انساني خستگي ناپذير بود و سالهاي زيادي را صرف تحقيق و برسي بخصوص در زمينه روانپزشکي و دنياي پس از مرگ کرد . او مدت 2 سال در امريکاي جنوبي به برسي اداب و اعقايد مردم ان پرداخت .او ميگويد : در اين مناطق انسانها عقايد عجيبي دارند .. گاهي شما انساني را ميبيني که تک و تنها در اطاق خودش دارد با **** صحبت ميکند . انگاه شما ميگويد او يا ديوانه است يا در عالم خود دارد ترانه اي را زير لب زمزمه ميکند . اما اينگونه نيست ! انها اعتقاد دارند کساني را که از دست داده اند در کنارشان است . انها با روح نزديکانشان ميگويند و ميخندند حتا گاهي گريه ميکنند . .. در مکزيک جشني برپا ميشود بنام " روزهاي مردگان " که يکي از بزرگترين جشن هاي ملي مکزيک بشمار ميرود  در ايامي که ديويد در مکزيک بسر ميبرد با خانمي بنام " ابردينگ‌‏‎ جاستين‌‏‎" که زني سياه پوست امريکايي تبار بود اشنا شد . اين خانم روزي ديويد را به خانه اي برد که در ان ارواح را احضار ميکردنديويد ابتدا اين اتفاق را جدي نگرفت تا اينکه بعد از سالها اين خانم را در اوهايو ديد . او يکشب ‏‎ جاستين‌ را به خانه اش دعوت کرد . بعد از مدتي جاستين به ديويد گفت دوست داري روح پدرت را احضار کنم .؟ ديويد خنديد و به تصوري اينکه جاستين ميخواهد با او شوخي کند گفت : بله من خيلي حرفها با پدرم دارم . ديويد ميگويد پس از مدتي احساس عجيبي به من دست داد . من صداي پدرم را ميشنيدم .اما انگار خسته بود . جاستين سئوالهاي از ديويد ميکرد و هنگامي که جواب او را ميداد ديويد از تعجب خشکش زده بود!!! همين اتفاق باعث شد ديويد از ابردينگ‌‏‎ جاستين‌ بخواهد اين حرفه را به او بياموزد . پس از 3 سال ديويد خود يکي از احضار کنندگان ارواح بود که نامش در امريکا بر سر زبانها افتاد . او ازمايشات کلنل روکا را از سر گرفت و دامنه اين ازمايشات حتا وارد دانشگاه پنسيلوانيا شد . او در اخرين ازمايشاخود در حضور چند تن از اساتيد دانشگاه هاي مختلف امريکا . سناتور پنسيلوانيا وچند تن از مسئولان بزرگ ايالت و همينطور يکي از معاونين رئيس جمهور ازمايشات خود را انجام داد ...هنگامي که حضار از تعجب نميدانستن چه بگويند . خبر اين ازمايش در روزنامه واشينگتن پست چاپ شد جنجالي سراسر دنيا را فراگرفت و با واکنش پر از خشم مراکزي که در بالا به ان اشاره شد روبرو گرديد هنگاميکه خبرنگار روزنامه واشينگتن پست از ديويد بستلور خواست کمي درباره ازمايش فوق توضيح دهد با اين جمله روبرو شد که من چيزي براي گفتن ندارم !!! معلوم بود که مقامات امريکائي از او خواسته بودن که سکوت کند ...اما يک سئوال بي جواب باقي مانده بود " کلنل روکا " اين مرد که بود .؟ درباره چه چيز ازمايش ميکرد.؟

" کلنل روکا "
اين مطلب را با قسمتي از کتاب " سفر به گذشته يک روح " به قلم " کلنل روکا " ادامه ميدهيم . از ماوراي قبر : با موضوع هيجان آور و تکان دهنده اي مواجه شده ايم.براي اولين بار است که روح يک آدم زنده در خواب مغناطيسي سالها به عقب برگشته و در اين مسير قهقرايي از مرز تولد عبور کرده و به دنياي تاريک ما قبل تولد رانده شده است.در اين مرحله به عنوان مرد سالخورده اي که بعد از ?? سال زندگي به ديار اموات شتافته اظهار وجود ميکند و از جهان مرده ها با ما سخن ميگويد . آنچه او ميگويد حرفهاي يک مرده است که از ماوراي قبر بگوش ما ميرسد و با همين حرفها و بنا به تمايل و اصرار من ( کلنل روکا ) ما ميتوانيم از راز دوباره بدنيا آمدن پير مرد اطلاع حاصل کنيم.پيرمرد ميگويد : بعد از آنکه لحظه هاي مرگ را پشت سر گذاشتم ناگاه احساس کردم که از جسم خودم جدا شدم و تا مدتي در فضا معلق وبلاتکليف ماندم،جسم بيجان خودم را بيحرکت در گوشه اي ميديدم و روحم که به شکل پراکنده بود بتدريج سروصورتي بخود گرفت...در وضع تازه اي که عبارت بود از يک نوع تاريکي و ظلمت محض قرار گرفتم که هنوز از آن معذب هستم،در اين حالت هيچگونه دردو رنجي را احساس نميکردم و نميتوانم بگويم تا چه مدت در همين وضع باقي ماندم تا آنکه چند شعاع ضعيف اطراف مرا روشن کرد و خيال کردم دوباره زنده شده ام...اما اشتباه ميکردم...البته زنده شده بودم اما نه به صورت قبلي بلکه به شکل کودکي که نام ژوزفين بعدا به خود ميگرفت

بعدا بتدريج در فضايي که قرار داشتم شبحي که متعلق به مادر ژوزفين بود به من نزديک و نزديکتر شد و من بي اراده پيرامون اين شبح را فرا گرفتم و بلاخره لحظه تولد کودک رسيد وژزفين بدنيا آمد.آن وقت بود که من در جسم طفل تازه متولد شده حلول کردم و در عين حال تا سن ? سالگي او ميتوانستم از خلال غبار ملايم وجود او حوادثي را در عالم ارواح مشاهده کنم که بعدها بکلي همه را فراموش کردم . سخنان پيرمرد وقتي به اينجا رسيد کلنل روکا فکر تازه اي يافت ودر صدد برآمد که آزمايش عجيب خود را همچنان ادامه دهد،يعني رمح پيرمرد مرده را در مسير حوادث زندگي او انقدر به عقب برگرداند تا بروزهاي اول تولدش برسد و سپس او را باز به عقب برگرداند تا از مرز تولد بگذرد و بدنياي ما قبل ان برسد.بعبارت ديگر همان کاري را که با ژوزفين انجام داد و او را تا مرحله پيش از تولد برد ودر نتيجه وي را بصورت آن پيرمرد مورد خطاب قرار داد همان عمل را نسبت به مردسالخورده انجام دهد و ببيند قبل از بدنيا آمدن بصورت شخص ديگري زندگي ديگري داشته يا نه؟کلنل روکا مشغول کار شد و بهمان ترتيب وبا نيروي مغناطيسي بازهم قويتر روي روح آن مرد باز هم بفعاليت پرداخت . صداي گوشخراش پيرزن (که مسلما ملتفت شده ايد که اين صدا از حلقوم ژوزفين بيرون ميامد) گفت اينجا خيلي تاريک است و اطراف مرا ارواح واشباح وحشتناک فرا گرفته اند.اما زن فرتوت ديگر مثل پيرمرد قبلي ضمن جواب گفتن متوسل به پرحرفي و حشو زوائد نميشد و کلنل با بکار گرفتن نيروي مغناطيسي به او تا حد امکان آرامش و اطمينان بخشيد و به استماع گزارش زندگيش مشغول شد.اين ازمايش بما نشان ميدهد که در صورت اطمينان از اين آزمايش، بشر براي تصفيه شدن و براي کيفر گناهانش دائما مجبور به تعويض جسم و جسد در اين کره خاکي است.

 

باري بگذاريد اين قسمت را از متن نوشته کلنل روکا برايتان نقل کنم، او ميگويد: پيرزن خود را فيلومن کارترون معرفي کرد.براي اينکه آزمايش را ادامه دهم مجبور شدم خواب ژوزفين را عميقتر کنم و قيافه ظاهري وزنده فيلومن را به او يادآوري کردم تا بدني را که ? نسل قبل داشته بياد آورد.از آن به بعد روح پيرزن کاملا آرام و آسوده شد اما با لحني خشک حرف ميزد.او به من گفت در سال ???? ميلادي متولد شده ودر زمان دوشيزگي فيلومن شاريپني نام داشته است و در شهر وديار خودش آنچنان مورد توجه وعلاقه مردم نبوده.در سال ???? در شورو با مردي بنام کارترون پيمان همسري بسته و از او ? طفل بدنيا آورده که هر دوي آنها مرده اند.سپس اضافه کرد که قبل از آن زندگي يعني در نسل پيشين به شکل دختري خردسال بدنيا آمد که در سالهاي کودکي جان سپرده و باز يک نسل عقبتر بشکل مرد قاتلي زندگي کرده که تمام رنجها و عذابها وتاريکيهاي پس از مرگ هاي متوالي نتيجه آن بوده است که کفاره گناه قتل وجنايت را تحمل ميکند و حتي در جسم آن کودک ناکام بدنيا برگشته فرصت آن را نيافته که قدري از بار گناهش بکاهد.در ضمن قدرت آزار بديگران هم از او سلب شده بود ..

 

کلنل روکا مينويسد:از اين به بعد من ديگر نتوانستم آزمايش را دنبال کنم زيرا ژوزفين که مايه اصلي تمام اين آزمايشها بود در وضع ناگواري قرار گرفته بود و مرتبا در خواب دست و پا ميزد و بيتابي از خود نشان ميداد.چون اضطراب او را ديدم صلاح نديدم بيش از اين او را در اين حالت نگهدارم . موضوع بسيار جالب در اين ازمايش بيسابقه عبارت از اين بود که در تمام مدت کلنل روکا از دوشيزه اي بنام لويئز که خود او ميگويد داراي روحيه اي قوي ومتعادل بود وبا حساسيت خاصي قادر بود ظهور و ناپديد شدن سياله هاي روحي وارواح اموات را ببيند خواهش کرده بود در کنار وي بايستد و راقب اوضاع واحوال ژوزفين در مراحل مختلف خواب مغناطيسي باشد.بنا به اظهار لويئز وقتي ژوزفين خاطره دوران طفوليت خود را ذکر ميکرده پيرامونش مه يا ابر ملايمي پيدا شده که هنگام ورود ژوزفين به حد فاصل مرگ و زندگي اين ابر کدر وتيره ميشود.کلنل اظهار ميکند پس از شنيدن توصيف لويئز بلافاصله بياد پيرمرد افتادم که ميگفت بعد از حلول در جسم ژوزفين در سالهاي کودکي مانند ابر يا غباري ملايم اطراف جسم او را احاطه کرده بودم واز خلال آن بعضي حوادث دنياي ارواح را ميديدم که بعدا همه آنها فراموش شد ..

در اينجا روزنامه واشينگتن پست به نکته اي اشاره ميکند و ميگويد : ما خبر کاملي از ازمايشات دکتر ديويد بستلور نداريم و دقيقا نمدانيم او تا چه اندازه توانسته يک روح را به اعماق گذشته خود ببرد . اما اينرا ميدانيم که چنين ازمايشاتي را او بارها انجام داده است و اخرين ازمايش او در حضور افرادي انجام گرفت که شخصيتهاي مهم و سرشناسي در ميانشان ديده ميشود . درباره" کلنل روکا" افراد زيادي اظهار نظر کرده اند ."گابريل دلوان" که از روح شناسان معروف وهمچنين يکي از سرشناسترين روانپزشکان جهان است در باره کارهاي روکا در کتاب معروفش"بازگشت ارواح" ميگويد: او نه تنها موفق به بيدار کردن خاطرات گذشته وزندگيهاي متوالي قبلي سوژه هايش مي شده بلکه در قسمت عکس آن هم موفقيتهاي عمده اي بدست آورده است، به اين معني که در حالت خواب مغناطيسي روح شخص خواب شده را آنقدر جلو برده که توانسته است حوادث مربوط به آينده خود را ببيند و آنچه را ديده است براي ديگران نقل کند. موريس مترلينگ دانشمند وفيلسوف معاصر همين که ضمن کتابهايش به موضوع روح و زندگيهاي پي در پي ميرسد از کلنل روکا با احترام ياد ميکند وميگويد : کلنل يک دانشمند بتمام معني زيرک و جوياي حقيقت عيني است و با پشتکار وصداقت عجيبي که ممکن نيست شخص را به ترديد وادارد به جستجوي حقيقت ميرودت .