همه چيز در باره حسين پناهي
حسین پناهی بازیگر نبود،خودش بود.پشت دوربین و جلوی دوربین برایش تفاوتی نداشت.او همانقدر که با بقالی سرکوچه اش راحت بود ممکن بود با برتولوچی راحت باشد.قالب بازي هايش هم همين بود.جهان غريب او همانقدر جلوي دوربين عيان مي شد كه روي صحنه تئاتر،كه بر دفتر شعر.کارگردانهای سینمای ایران هم این موضوع را می دانستند و بر اساس قالب شخصیتش فیلمنامه می نوشتند.او كه در اوايل دهه۶۰با ترک معلمی و طلبگی سر از آموزشگاه بازيگري آناهيتا در آورده بودزير دست استاد مهرداد اسكويي با عناصر نمايشي و بازيگري آشنا شد و "دو مرغابي در مه" به مخاطبان معرفي اش كرد."گال" گرچه گام نخست پناهي در سينما به شمار مي آيد و از همان ابتدا توانائي اش در ارائه شيوه خاص بازيگري اش رابه رخ مي كشد اما تله تئاتر "دو مرغابي در مه" از آن جهت اهميت پيدا مي كند كه شخصيت "الياس" به شدت به خودش و جهان ذهني اش نزديك است.پناهي در سالهاي بازيگري اش ۱۷ فيلم و چند سريال و تئاتر صحنه اي بازي كرد كه در همه آنها نقش واحد خودش را بازي مي كرد.يقينا هيچ كسي نمي توانست نقش هايي كه براي او نوشته مي شوند بازي كندنقش هايي همچون اوينار،مرد ناتمام،سايه خيال و ...
دوشنبه شب(۱۹آذر) بينندگان تلويزيون ايران شاهد پخش دومين قسمت از سريال "روزگار قريب" كار ارزشمند كيانوش عياري بودند.اثري كه آخرين فعاليت بازيگري حسين پناهي به شمار مي آيد.پناهي در اين سريال نقش دستيار حكيم نابيناي روستاي گركان را بازي مي كند كه مثل همه كارهايش ديدني است.او در اين كار هم شخصيتي شوخ و شنگ دارد كه با زبان تلخ خود قلب پاكش را به رخ اهالي روستا مي كشد.پناهي با بداهه پردازي هاي هميشگي به ايفاي نقش خود مي پردازدو در اينجا هم گويش و تون صدايش به خدمت شخصيت "لطفعلي" مي آيد.
حسين پناهي سه سال است از ميان ما رفته است.در اين مدت تعداد زيادي از هنرمندان سينما چشم از جهان فرو بسته اند اما نبود پناهي در سينماي ايران به خوبي به چشم مي آيد.شايد نتوان جايگزيني براي او پيدا كرد،اما همين آثار باقي مانده مي تواند غم غربت او را در دل علاقه مندانش بكاهد.عياري با انتخاب پناهي در سريال "روزگار قريب" اداي دين خوبي به او كرده است.اين بازيگر دژكوهي در ۴۸ سالگي رفت.وي نيمي از زندگي كوتاهش گرفتار معصوميتش بود و در نيم ديگر خلاقانه شعر گفت،نمايشنامه نوشت،بازي كرد و ...به یک معنا شوريدگي كرد.او زنده است چون سينما بخشي از زندگي است،خودش در قطعه اي گفته است: ما زنده ايم چون بيداريم/ما زنده ايم چون مي خوابيم/ ورستگار و سعادتمنديم/زيرا...
حسين پناهي ـ تولد:۱۳۳۵،درگذشت:۱۷ مرداد۱۳۸۳.فيلمها:گال،گذرگاه،هي جو،ناروني،درمسيرتندباد،ارثيه،راز كوكب،مهاجران،سايه خيال،چاووش،اوينار،هنرپيشه،مردناتمام،روز واقعه،آرزوي بزرگ،قصه هاي كيش(اپيزود كشتي يوناني) و بابا عزيز.سريالها:گرگ ها،رعنا،روزي روزگاري،امام علي،آژانس دوستي، دزدان مادربزرگ و...
گفته هاي ناگفته از حسين پناهي در نامه اي از حسين پناهي به سايت سوره
در كودكي نمي دانستم كه بايد از زنده بودنم خوشحال باشم يا نباشم. چون هيچ موضعگيري خاصي در برابر زندگي نداشتم. فارغ از قضاوت هاي آرتيستيك در رنگين كمان حيات ذره اي بودم كه مي درخشيدم.
آن روزها ميليونها مشغله دلگرم كننده در پس انداز ذهن داشتم. از هيأت گلها گرفته تا مهندسي سگها، از رنگ و فرم سنگها گرفته تا معماي باران ها و ابرها. از سياهي كلاغ گرفته تا سرخي گل انار، همه و همه دل مشغولي هاي شيرين ساعات بيدارم بودند.به سماجت گاوها براي معاش. زمين و زمان را مي كاويدم و به سادگي بلدرچين ها سر مي شدم. گذشت ناگزير روزها و تكرار يكنواخت خوراكي هاي حواس، توقعم را بالا برد. توقعات بالا و ايده هاي محال مرا دچار كسالت روحي كرد و اين در دوران نوجوانيم بود. مشكلات راه مدرسه، در روزهاي باراني مجبورم كرد به خاطر پاها و كفش هايم به باران با همة عظمتش بدبين شوم و حفظ كردن فرمول مساحت ها، اهميت دادن به سبزه قبا را از يادم برد.
هرچه بزرگتر شدم به دليل خودخواهي هاي طبيعي و قراردادهاي اجتماعي از فراغت آن روزگار طلايي دور و دورتر افتادم. اين روزها و احتمالاً تا هميشه. مرثيه خوان آن روزها باقي خواهم ماند.
تلاش مي كنم به كمك تكنيك بيان، و با علم به عوارض مسموم زمان. آن همه حركت و سكون را بازسازي كنم. و بعضاً نيز ضمن تشكر و سپاس از همه همنوعان زحمتكشم كه برايم تاريخ و تمدن ها ساخته اند گلايه كنم، كه مثلاً چرا بايد كفش هايمان را به قيمت پاهايمان بخريم و چرا بايد براي يك گذران سالم و ساده، خود را در بحران هاي دروغ و دزدي ديوانه كنيم. چرا بايد زيبايي هاي زندگي را فقط در دوران كودكيمان تجربه كنيم حال آنكه ما مجهز به نبوغ زيباسازي منظومه هاييم.
در مقايسه با آن ظلمات سنگين و عظيم «نبودن» ، بودن نعمتي است كه با هر كيفيتي شيرين و جذاب است. بدبيني هاي ما عارضه هاي بد حضور و ارتباطات ماست.
فقر و بيماري و تنهايي مرگ ما، هيچ گاه به شكوه هستي لطمه نخواهد زد. منظومه ها مي چرخند و ما را با خود مي چرخانند. ما، در هيأت پروانة هستي، با همه توانايي ها و تمدن هايمان شاخكي بيش نيست. براي زمين، هفتاد كيلو گوشت با هفتاد كيلو سنگ تفاوتي ندارد.
يادمان باشد كسي مسئول دلتنگي ها و مشكلات ما نيست اگر ردپاي دزد آرامش و سعادت را دنبال كنيم سرانجام به خودمان خواهيم رسيد كه در انتهاي هر مفهومي نشسته ايم و همه چيزها تلنبار مربوط و نامربوط را زير و رو مي كنيم. به نظر مي رسد، انسان آسانسورچي فقيري است كه چرخ تراكتور مي دزدد. البته به نظر مي رسد!
حرفهای اکبر عبدی در مراسم بزرگداشت حسین پناهی در یاسوج
سينما - سرفیلم دیالوگها را مینویسند و از چند وقت قبل به ما میدهند که بخوانیم وحفظ کنیم ولی باز هم اشکال داریم، چه برسد به سخنرانی!
متاسفانه یا خوشبختانه من حرف زدن خیلی خوب بلد نیستم به دلیل این که من تراشکاری و قالبسازی خواندم و سواد آکادمیک ندارم و الان هم اگر قراره وقت شما را بگیرم، یک بخاطر این که دستور دادهاند و دو، این که احساسات درونم را در مورد حسین عزیز یک جوری برای همشهریانم و هم محلهایهای حسین بگم.
ضمن عرض سلام خدمت همه حسین دوستای عزیز و خدمت همه مردم شریف و هنردوست و هنرمند یاسوج. استاد کاویانی گفت ماها اولین بار کجا با حسین عزیز آشنا شدیم. من نقش بابای حسین را بازی میکردم در محله بهداشت و حسین هم نقش پسر من را بازی میکرد و هر دو بشر اولیه میشدیم. شاید به دلیل این که جفتمون درون کودک و سادهای داشتیم. این انتخاب صورت گرفته بود البته حسین از من خیلی شریفتر بود.
من چون هفت سال توی بازار شاگردی کردم یک سری زبلیها و سیاستهایی دارم ولی حسین خیلی آدم شریفی بود. ما به اتفاق استاد کاویانی و مرحوم ژیان و بقیه دوستان بیشتر محو شخصیت حسین شده بودیم که این آدم چقدر بینیاز است و چقدر راحت زندگی میکند. بشر از وقتی که حس نیاز میآید سراغش، دیگه برای خودش زندگی نمیکند و در خدمت اون نیاز است. از روز اولی که حسین را شناختم این حس نیاز را در خودش کشته بود و اصلا نیازی نداشت. شاید جالب باشد براتون بدانید که حسین در تهران چطوری زندگی میکرد. یادم میآید یک روز به اتفاق حسن میرباقری سراغش رفتیم. توی محله مجیدیه توی یک اتاق یک چراغ والور داشتند که هم روش غذا گرم میکردند و هم چایی درست میکردند و هم برای گرم کرد. اتاق استفاده میکردند. درست زمانی بود که گفتوگوی من و نازی را کار کرده بود یا فیلم سایه خیال را بازی میکرد. یک آدم هنرمند مثل حسین نباید زندگی مادیاش اینگونه بود.
تا جایی که میدانید هراز گاهی از زن و بچه دور بود. میگفت روی شغل وامونده ما نمیشه حساب کرد اکبرجون، مثل مقنیها میمونیم یه وقتهایی کار هست ولی از پاییز به بعد باید برویم زیر کرسی تخمه بشکنیم و منتظر زنگ در بمونیم، چون حسین تلفن هم نداشت.
رسید به جایی که بهش جایزه دادند برای یک فیلمی، سه دنگ یک خانهای را که از کرج فاصله داشت خرید. آب گرمکن نداشت، ولی همیشه خوشحال بود، اگه پولی داشت با رفیقهاش میخورد. یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن، گفتم حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما میخوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟
گفتم، آره گفت من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت، من فقط دوستش داشتم.
ما از هنرمند انتظار داریم صادق باشه، انسان باشه و خاکی باشه. بعضی وقتها هنرمند بودن به آدم بودنه و سخت است هنر انسان بودن. من سه سال پیش رفتم مکه و با خدا صحبت کردم، گفتم خدایا من یه قولی میدهم ولی نمیتونم صد در صد قول بدهم، نود درصد سعی میکنم دروغ نگم؛ آقا اینقدر سخته، اینقدر سخته که بعضی وقتها میگویم خدایا من میآیم پیشت توبه کنم؛ آخه نمیشه! حسین آدم بسیار راستگویی بود و اصلا حس نیاز نداشت. درون کودکش را هیچوقت اجازه نداده بود که بزرگ بشه چون آدم وقتی بچه است تمام زندگیاش با یک شکلات این ور و اون ور میشود. ما میتوانیم ساعتها راجع به خصوصیتهای شیرین حسین حرف بزنیم، ولی چه فایده حسین که زنده نخواهد شد.
به نظر من دست به دست بدهیم کاری کنیم که وقتی آدمهایی مثل حسین از پیش ماه میروند ما روسیاه و خجالت زده نباشیم. چرا باید برای حسین ماشین پراید سوار شدن آرزو باشد. بعد از کار آقای لیالیستانی یک پراید میخرد و ... متاسفانه وقتی حسین فوت کرد من کانادا بودم و سه چهار هفته است که آمدم، آنجا که شنیدم به قول آقای کاویانی باورنکردنی بود. چون حسین آدمی نبود که حسود باشد، آدمی نبود که حرص داشته باشد، چون آدمهایی که اینطوری هستند ممکنه سکته بکنند ولی آدمی مثل حسین چرا؟!!
بیشتر با خودم هستم؛ سعی میکنم دروغ نگم، سعی میکنم سالم باشم، سعی میکنم عاشق باشم، سعی میکنم اگر یه روزی نتوانستم مثل حسین باشم حداقل ادای حسین و آدمهای مثل حسین را دربیاورم. چون دنیای ما به قدری صنعتی و مزخرف شده که بشر خسته است و افسرده، مرض قند بیداد میکند، جوانهامون ناخنهاشون را میخورن، دست و پاشون را تکان میدهند ... میگن وای به روزی که بگندد نمک، من که باید بخندانم مرض قند گرفتم بنابراین سعی کنیم که عاشقانه هم دیگر رو دوست داشته باشیم و به همدیگر دروغ نگوییم. ما با اونور آبیها فرقمان توی معرفت و انسانیتمون است. دلم میخواست برای عروسی بچههای حسین میآمدم ولی خب قسمت این بود که اینطوری خدمت شما برسم. دلم نمیخواست گریه کنم ولی دست خودم نبود ... نوکر همه شما. انشاءالله که همیشه شاد باشید.