1 - آموزشي تموم شد . به همين راحتي دوماه گذشت . دو ماه آموزشي با كلي خاطره و يادگاري از دوستاني كه تا به حال نمي شناختمشون . از اكثر شهر ها و روستا هاي ايران . يادشون بخير : مهدي - كاظم - مسعود - اسماعيل - الياس - مجيد - عليرضا - محمد علي - مرتضي - هادي - احسان - حميد - سيد و... كه همگي در گروهان ايمان پا كوبيديم ، بدو بايست رفتيم ، نگهبان بوديم ، گشتي داديم ، رژه رفتيم ، خيلي خوب گرفتيم ، خنديديم و گريه كرديم . و ياد  سروان كردي ، جيريايي ، گروهبان باقر زاره ، عزيزي ، اكبري و احمدي هم بخير .

 

2 - و اما مرحله دوم از خدمت سربازي كه همون تقسيم شدن و اعزام به خدمت واقعي هستش . يادتون مياد كه چه آرزو هايي واسه خدمت داشتم و اين كه بيفتم تو شهر خودمون و كلي عشق و صفا و حالي به هولي و از اين حرفا... آقا همش خيالي باطل بيش نبود و من جائي افتادم كه اصلا فكرشم نمي كردم . آره داداش چشمت روز بد نبينه ما افتاديم « آذربايجان غربي » كه با شهر خودمون چيزي حدود 9 تا 10 ساعت راهه و با اين اوصاف فكر نكنم كه ديگه حالا حالاها بتونم دور و بر اينترنت و كامپيوتر آفتابي بشم . البته روي دوست خوبم فاطمه جان خيلي حساب ميكنم و مطمئنم كه مثل هميشه كمكم ميكنه  ضمن این که واسش یه میل هم زدم که امیدوارم بخونه .